نوشتمان نصـــــرت الله جــــمالی |
"خدایا دل ما را جایگاه خودت قرار ده و بر غیر خود ببند."
آمین ای آفریگار جان و جهان!
این پست ثابت است مطلب جدید در پایین این قرار دارد
من زتنهایی ندارم غصه ای در دل پسر/ تا تو در بستربیارامی همی بی درد سر
هیچ این دنیا ندارد اعتباردل خوشی /سر به سجده بر بنه، شکرانه ی حق ای پسر
تا نگاه حق دمادم مهرورزی می کند/ غم کجا باشد درین دنیای فانی ای پسر
این زمان زن ها همه دنبال آزادی بُوَند / شوهران پابندشان گردند جانم ای پسر
گرمِ "نی نی" باش و کیفش را نما تا ذات حق/ شاد باشد از محبت های تو جانم پسر
دختران مهر خدا دارند و خواهند از پدر/مهر ورزد این پدراز بهرشان جانم پسر
گر نورزد مهر، بابا از برای دختران/ در نهان، دل را به دیگر دل، ببندد ای پسر
سر نهد بر دوشِ بیگانه زخواهش هایِ مهر/ تا شود جبران کمبود از پدر، جانم پسر
گول دختر با "عزیزم" گفتن یکباره شد/ چون پدر یک بار ناگفت نورچشمم! ای پسر
گفتن بابا به دختر: ای عزیزم ! تکیه گاست/ مهر بابا برسرش چتری ز درگاه خداست
تا بود سیراب مهر از خانه ی پاک پدر/ کی رود دنبال گفتار فریبِ یک پسر؟
پس برایش مهرورزی کن که تا همراه توست/ تا دلش محکم شود بر مهر خانه ای پسر
غیر ازین بیزار می گردد ز خانه جان من!/ پس مکن زارش به خانه چون گریزد ای پسر
نصرت الله جمالی
20/2/1391
باران(شعر)
به زیر چتر، باران را نگه کن/ به اشک ابر، جانان را نگه کن
ز سوز عشق، می بارد دمادم/ ز غم نالد، بهاران را نگه کن
سراسر بارشش از مهرگوید/ به چشمت ابر و باران را نگه کن
دلش خون است، از، بیداد خشکی/ ز سوز آن، بیابان را نگه کن
تمام دشت و کو از داغ خشکی/ غزال دشت گریان را نگه کن
بز کوهی به کو از تشنه مرده/ دل سوزان باران را نگه کن
بیابان خشک و ظلم باد برپاست/ به غار تار یاران را نگه کن
به آهنگ ترّنم تا ترحّم/ صدای اشک باران را نگه کن
زمین در برگرفته اشکِ خفته/ صدای رقص باران را نگه کن
به اشک چشم مادر کن نگاهی/ زمهر دل ، تو جانان را نگه کن
بشاید اشک و باران جمع گردند/ زمین روید، درختان را نگه کن
بخندد ابر باران خیزِ صحرا/ به شادی ، هر دو چشمان را نگه کن
به صیادان آهو تیز بنگر/ به شب هم، شمع سوزان را نگه کن
به هرسو گرگ صحرا در کمین است/غزال و گوسفندان را نگه کن
به چوپانان نگر بر گله تازند/ شکار برّه ، بریان را نگه کن
نصرت الله جمالی 7/2/1391
بی مناسبت نیست در اینجا حدیثی را از رسول خدا(ص) بیاوریم تا وظیفه ی حکومت را درباره ی بی نوایان آگاه شویم: «مَن ماتَ وَ تَرَکَ مالاً فَلِأهلِهِ و مَن تَرَکَ دَیناً او ضَیاعاً فَإلَیَّ وَ عَلَیَّ» (کنزالعمال ج 11ص 10 و طبقات الکبری ج 1 ص 377 این حدیث در صحیح مسلم هم آمده): هرکس مُرد و ثروتی از خود به جا گذاشت،به خانواده اش می رسد. و کسی که مرد و وامی به گردن او بود یا خانواده ای درتنگی و نداری داشت. پس دادن بدهی اش و تأمین نیاز عایله اش بر من است و نزد من آیند.
چالش یاب
باتوجه به فرمایش حضرت امیر در باره ی نیازمندان، حکومت باید: گروهی را سازمان دهی کند تا در سطح جامعه گشت و گذر داشته باشند و ببینند چه چالش هایی رو در روی مردم قراردارد و در رفع این موانع برنامه ریزی کوتاه مدت و بلند مدت ارایه دهند. به عنوان مثال: اگر درمنطقه ای پمپ بنزین (بنزینگاه ) یا جایگاه گاز(گازگاه) کم است و مردم باید بیش از یک ساعت عمر خود را هر از گاهی برای آن تباه کنند. یا نبود نانوایی در یک ناحیه یا نبود پزشک در یک منطقه یا...
به هرشکل ممکن ابزار آسایش مردم را فراهم کردن گام بسیار بلندی در پایداری نظام سیاسی ست.
به جاست داستانی را از خواجه نظام الملک در کتاب آثارالوزرا ی عقیلی برای نوع توجه خواجه به مردم آورده شود: «خواجه نظام الملک را عادت آن بودی که هرگاه سوارشدی صُرّه(کیسه) های زر و سیم به غلامی دادی تا بر هر درویشی که نظرانداختی، اشارت به غلام کردی تا صره بدان درویش دادی.
روزی به دکان تره فروشی بگذشت... او گفت: مردی درویش و بیچاره ام از این تره فروشی معیشت عیال و اطفال من حاصل نمی شود... صره ای به او داد...از راه دیگر آمد و گفت: مردی مفلوجم و زمِن برجای مانده(زمین گیرم)پای ندارم و اطفال بسیار... صره ای به اوداد. از راه دیگر آمد و جامه بگردانید. آوا را متغیر ساخته گفت: پدر دختران خرد و ...صره ای به او داد. از راه دیگر آمد جامه و آواز متغیر ساخته: مردی ام غازی(رزمنده) در اسپیجاب(نزدیک فاریاب در افغانستان امروزی) ... به هزار حیله جان به سلامت بردم. خواجه صره ای به او داد . گفت: بگیر؛ ای پیر تره فروش و برجای مانده و پدر دختران و غازی اسپیجابی »
(گنجینه سخن ، ذبیح الله صفا ج 6 ص 35)
پایان فقر و تهیدستی
100. گاو و معالجه ی لگن دررفتگی(حکایت های ملاجمال)
پدرم داستانی را از هفتاد و پنج سال پیش که در روستای فاویان گلپایگان (محل خویشان مادری پدربزرگم و مادربزرگم هست. فاویان یعنی روستایی که پای بیابان یا نزدیک بیابان است) رخ داده بود، برایم تعریف کرد. فرد دامدارو کشاورزی به نام عبد الحسین بود که در شکسته بندی و دررفتگی استخوان ها، مهارت داشت. یک روز خانواده ای مراجعه کرده که خانم خانه هنگام زایمان، استخوان"لگن"از جایش در رفته است. او گفته بود سه شبانه روز به گاوتان آب ندهید تا بعد بگویم چه باید کرد. طرف گفته بود نمی دانم استخوان بدن انسان چه ربطی به گاومان دارد! نکند چیزی نمی فهمد و ما بی خود به او مراجعه کردیم؟ بعد از سه روز می آید و می گوید گاو را آب ندادیم! چه کنیم؟ می گوید برو یک "تِپِّنَه": جُل و پلاسی روی گاو بیندازید و خانم را سوار گاو کنید و پاهایش را زیر شکم گاو ببندید و گاو را ببرید سر جوی آب تا گاو آب بخورد. وقتی چنین کردند و شکم گاو بر اثر نوشیدن آب بزرگ شد، جیغ خانم گاو سوار درآمد و بعد آرام شد؛اسخوان لگنش جا افتاد! و از گاو پیاده به خانه رفت.
شکر نعمت (شعر)
شکر گویم من خدای لایزال/از برای نعمتان بی زوال*دایماً در نعمتش من غوطه ور/ زاین سبب در گمرهی من غوطه ور*هرچه از نعمت ببردم بهره ای/ کور گشتم ای عجب از ابلهی *هیچ در فکر سپاسی نامدم/ من نَسیتُ الحوت و خامی آمدم*هرکجا چشمی به شیءی کرده ام/ چشمکی از نور حق را دیده ام*چشمکان گویند که ای گم کرده ره/ نعمت حق را همیشه کن نگه*سفره ها رنگین ز نعمت های او/ دکّه ها گلچین ز نعمت های او*این زمین سنگین ز نعمت های او/ این زمین ننگین ز نعمت های او*جمله در دریا و خاک و آسمان/نعمت حق را برآرَد یادمان* از شناس نعمتان لایزال/ شد وظیفه تا شناسم ذو الجلال*شکرها را بر زبان جاری کنم/ در عمل هم شکر آن باری کنم*تا زشکرم نعمتش افزون شود/ دل برای عشق او مجنون شود*نصرت الله جمالی 6/1/1391.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|